تبليغاتX
چشمای منتظر
 
فاصله های بی پایان
   
 

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد:‌ «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:‌ «عالي بود پدر

پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد: «بله پدر

و پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا، ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در خانه مان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست

با ديدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه كرد: «متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

 

خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد

خدا خنديد : وقت من بي نهايت است

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟

پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد : كودكيشان

اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند

بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند

اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست

بياورند

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند

و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند

و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند

دست هاي خدا دستانم را گرفت

براي مدتي سكوت كرديم

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان

باشد

همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست

داشته باشند

بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب

آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم

اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم

بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند

فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند

بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را

متفاوت ببينند

بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند

بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

می دانم که باید بیاموزد.همه انسان ها، با انصاف و درستکار نیستند، اما این را هم به او بیاموز که به ازای هر انسان رذلی ، قهرمانی هم هست و درمقابل هر سیاستمدار خودخواهی ، رهبری از خود گذشته و فداکار ، به او بگو به ازای هر خصمی ، دوستی هم هست.

می دانم که باید مدتی وقت صرف کرد ، اما اگر می توانی به او بیاموز که زحمت کسب یک دلار ، ارزشی بسیار از شادی پیدا کردن پنج دلار دارد. شکست را به او بیاموز و همچنین لذت پیروزی را.

او را از حسادت برحذر دار واگر می توانی ، راز خنده خاموش را به او بیاموز و از شگفتی های کتاب ها برایش بگو. زمانی هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمان ، زنبورها در نور خورشید و گل ها در دامنه های سر سبز بیندیشد.

به او بیاموز مردود شدن بسیار شرافتمندانه تر از تقلب کردن است.به او بیاموز به نظرات خودش ، ایمان داشته باشد، حتی اگر همه به او بگویند اشتباه فکر می کند.

بیاموز که با مردم مهربان ومتواضع، به مهربانی وتواضع رفتار کند و با مردم متکبر و خشن ، به تکبر وخشونت. بیاموز به آدم های عیب جو ومنفی باف اعتنا نکند.

بیاموز که قدرت بازو و مغزش را به بالاترین مزایده ها بفروشد ، اما هرگز اجازه ندهد برچسب قیمتی بر قلب و روحش آویخته شود . بیاموز گوش هایش را بر عربده های اراذل و زور گویان ببندد ، بایستد و مبارزه کند.

با او به ملایمت ومهربانی رفتار کن ، اما او را در آغوش نگیر چون تنها ، آزمون آتش است که استیل گرانبهایی را می آفریند. به بودن وزندگی کردن تشویقش کن و بگذار صبر را تجربه کند تا شجاع و بی باک شود. به او بیاموز همیشه عمیق ترین ایمان را به خود داشته باشد ، چرا که در این صورت همیشه عمیق ترین ایمان را به نوع بشر خواهد داشت.

خواهش بزرگی است ، می دانم . اما ببین چه کار می توانی برایش بکنی. آخر ، او پسرک خوبی است

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در اب

اب در حوض نبود

ماهیان میگفتند

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی

همتی کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی اب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت : نه، هرگز

همسری ام را سزاوار نیستی، تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی

که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . تو به پدرت پشت کردی،

به پیمان و پیامش نیز . غرورت غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت امد و نه بلندی کوهها .

پسر نوح گفت : اما انکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا انکه بر کشتی

سوار است . من خدایم را در لابلای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت : ایمان پیش از واقعه به کار می اید . در ان هول و هراس که تو گرفتار

شدی، هر کفری به ایمان بدل می شود . انچه تو بدان رسیدی ایمان به اختیار نبود .

پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : انها که بر کشتی سوارند، امن هستند و خدایی کجدار و مریز دارند که

به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما، ان غریقم که به چنان خدای مهیبی 

رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم .

دختر هابیل گفت : باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری، گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .

پسر نوح خندید و گفت : شاید انکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد .

شاید ان خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد .

دختر هابیل سکوت کرد و انگاه گفت : شاید . شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته

باشد، اما نام عصیان تو  دلیری نبود . دنیا کوتاه است و ادمی کوتاهتر، مجال ازمون و خطا

نیست . پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن، به شاخه هایش . پیش از انکه دستهای

درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از

تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت . من اینگونه به خدا

رسیدم . راه من اما، راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است و مطمئن تر، دختر هابیل .

پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سالهاست که

منتظر است و سالهاست که با خود می گوید : ایا همسری اش را سزاوار بودم ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

دوستی حدیثی است که با یک نگاه آغاز می شود و با یک لبخند شکل می گیرد

و آخر با یک قطره اشگ به پایان میرسد .

دوستی یک اتفاق و جدائی یک قانون است .

اما محبت چیزی نیست که با این جدائی از میان برود ُ محبت زنجیری است طلائی که

 روح را به روح می پیوندد و فکر را به فکر ُ

دوستی وقتی زیباست که عصای حرکت آن صداقت باشد .

 

 

۲تا ادم برفي ۲طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن

 

مي خواستم اسمتو تو قلبم حك كنم ولي نكردم. مي دوني چرا؟
آخه ترسيدم ضربان قلبم موقع خواب اذيتت كنه.

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 


گيسوان طلايي ات،
جاده زندگي من است- فرو رفته در نور.
نقش و نگار لبان ات
نشاني ازلي ست بر پيكره ي قدرت من.
دوست داشتن تو
زيستن است، زيباترين برگ هاي دفترچه ي خاطرات ام،
دفترچه اي
كه ديگر نخواهمش نوشت.
و
من گم شده بودم ،
وقتي تو را در راه عشق‘ ديدم.
- جاده اي كه از سروي آغاز مي شود،
و به سروي ديگر پايان مي يابد - ،
تو گمان كردي من مرد جاده ام،
عاشقم شدي.
اما من مرد جاده نيستم
وقتي تو را در راه ’ عشق‘ ديدم،
گم شده بودم من.

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 



گفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را بر اشک های دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

نمی دانم چرا این گونه است؟ وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما دلت بسته به مهر دیگری است بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری... که دلش پیش تو نیست!!!

سکوت بلندترین فریاد من است

 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
   
 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم



 
 
 |    نوشته شده توسط .................
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور